*من با خودم هیچ حرفی ندارم              

                                                    *نگاهی به شعر صالح عطایی         * كاظم واعظ زاده

كدام راه است؟

به كجا می‌رود؟

می‌رویم و می‌پرسیم...

فكر می‌كنم اواخر سال هفتادوشش بود كه با شعر صالح عطایی آشنا شدم. كتابش را یكی از دوستان آذری زبانم به من معرفی كرد. گفت یك انقلاب در ادبیات آذری رخ داده...

وقتی كتاب را ورق می‌زدم و سطرها را پیش می‌رفتم،انگار چیزی غریب فرایم می‌گرفت. شعرها به طرزی عجیب در دنیای آن روز‌های من نفوذ می‌كردند. حس عجیبی داشتم. داشتم شعر می‌خواندم. داشتم دنیایی را درمی‌یافتم كه به تمامی دنیای اعجاب‌انگیز شعر بود.دنیایی دقیق و واقعی. جایی كه می‌شد درآن سپری شد.

از آن روزها تا امروز شعر صالح را چون آینه‌ای بر دوش می‌كشم.  بارها و بارها آن را خوانده‌ام و عجیب است كه پس از ده سال  همچنان تازه‌گی دارد  و همچنان تاثیر گذار و گسترده است.

فضاهایی كه در شعر صالح ساخته شده‌اند عمدتا قابل تامل و ژرف هستند  و به ساده‌گی نمی‌توان از كنار آن‌ها عبور كرد.شعر صالح در نهایت ساده‌گی‌ای كه دارد، درنگ می‌خواهد. زبان به ساده‌ترین شكل ممكن با مخاطب برخورد می‌كند و مخاطب را به درون دعوت می‌كند تا از دنیاهای بكر و شگرف ساخته شده و به‌وجود آمده لذت ببرد.  و من لذت می‌بردم و لذت می‌برم از این‌كه اینچنین دنیای زیبایی را می‌خواندم و تجربه می‌كردم  آن‌هم با زبان مادری‌ام.

وقتی به گستره‌ی شعر صالح  دقیق می‌شوم  درمی‌یابم كه چقدر دور و نزدیك است. دور از این منظر كه تا دور دست‌های مرز شعر را درنوردیده‌ است و نزدیك كه گویی در دنیای درونی ما  اتفاق افتاده است. شعری غریب و البته قریب.

شعر عطایی  شعری صادق است، چرا كه مخاطب را سردرگم نمی‌كند. مخاطب را دست نمی‌اندازد ، او را آزار نمی‌دهد و مخاطب مستقیما با شعر رو‌به‌روست. آیا می‌توان چنین دنیایی را كنار گذاشت و به آن توجه نكرد؟ شعر صالح در یكدستی خاصی كه دارد و با ژرفای شگرفی كه دارد دریایی را مانند است با موج‌های آرام  و پی‌در‌پی  و البته كه رها شدن در چنین دریایی می‌تواند لذت بخش و به‌یاد ماندنی باشد.

درپایان لازم می‌دانم كه به نوبه‌ی خود ازآقایان((شهرام شیدایی و چوكا چكاد)) به خاطر ترجمه‌ی خلاق وزیبای مجموعه شعر (شاید دیگر نتوانم بگویم) تشكر و قدر دانی كنم.

*شعری از این مجموعه

 

من تو را چون دروغی باور كرده بودم

یا هرشب سعی می‌كردم باور كنم

و روزی كه خسته شده‌ بودی از باورم به تو

                       رهایم كردی و رفتی

جدایی نیست،با هم بودن نیست،همه‌ی آن‌ها دروغند

و شاید من بدون دروغ

                  نمی توانم تحمل كنم.

                                                                                          صالح عطایی  ( بخشی از یك شعر)