تبلیغات سه شنبه 7 مهر 1388
((پرتاب ِحرف))
كالبد شكافی شعری از هیوا مسیح
((از كتاب ِآب))
عنوان شعر: كاسهای آب در كهكشانی دور
1- كاسهای آب
پرتاب میشود به كهكشانی دور
در شروع یك شعر كه مهمترین و اصلی ترین بخش برای جذب مخاطب میباشد ، باید به گونهای رفتار شود كه ذهن مخاطب بتواند پذیرای ِ اتفاق رخ داده باشد.
در بند ِگذشته كه ابتدای شعر نیز محسوب میشود، ذهن مخاطب در ابتدا و ابتدا به ساكن ، همراه با كاسهای آب، به محیطی كه اصلا معلوم نیست در چه وضعیتی قرار دارد پرتاب میشود و در سردرگمی و سرگردانی قرار میگیرد . شاید این سوال در ذهن بهوجود بیاید كه كهكشان دور كجاست؟كاسهی آب با دست چه كسی به آنجا پرتاب میشود؟ و اصلا لزوم اتفاق در این كار چیست؟ این مسائل ناشی از ذهن آشفته، و دور از واقعیت شاعر است. من ِ مخاطب در هیچ جای ذهنم دغدغهای را ندارم كه به كاسهای آب در كهكشانی دور مرتبط باشد. در واقع میتوان گفت كه شاعر به صورت كاملا مبتدی از واقعیت گریخته است ودر انتزاع به دنبال خواسته هایش میگردد. در بند فوق منطق متنی و شعری به چشم نمیخورد . فضا و تصویر كاملا دور از ذهن و نا ملموس است. شعر با واقعیت فاصله دارد و لزوم اتفاق به چشم نمیخورد.
2- فرشتگانی گرد میآیند، میخندند، عكس میگیرند
در این بند، با سه اتفاق روبهرو میشویم كه در تقطیع شعر به صورت پیوسته و خطی نوشته شدهاند و تداعی كنندهی این است كه این اتفاقها در یك سطح رخ دادهاند و هیچ فاصلهی زمانیای میان آمدن فرشتگان، خندیدن آنها، و عكس گرفتنِشان وجود ندارد.اگر در واقع امر بخواهیم به این سه اتفاق كه در قالب یك اتفاق تصویر شده،نگاه كنیم،میبینیم كه مدت زمانی معین لازم است تا فرشتگانی دورهم جمع شوند،اتفاق را درك كنند(پرتاب شدن كاسهای آب به كهكشانی دور)بخندند و از آن اتفاق عكس بگیرند. حال اینكه عكس گرفتن در واقعیت ِواقعی فرشتگان نمیتواند باشد و این چیزیست كه از جانب شاعر به آنها تحمیل شدهاست. فرشتگان با چه دوربینی میتوانند عكس بگیرند؟
3- پرندگانی گرد میآیند
كه ندیدهای هرگز
در این بند هیچ اتفاق شاعرانهای رخ نداده است. پرندگان از كجا میآیند؟ در چه وضعیتی قرار دارند؟ سر درگمی هنوز در ذهنیت شاعر وجود دارد .اصلا وجود این پرندگان چه تغییری در متن ایجاد كرده است؟ چه حركت مثبتی در پیشبرد متن انجام داده است؟ این جمله،صرفا یك جمله است كه تلف شدهاست. شاعر نتوانسته است وضعیت آنها را برای من ِمخاطب، برای خودش، برای شعر و برای پرندگان ِبیچارهای كه یكدفعه وارد شعر میشوند نشان بدهد و آن را بهوجود بیاورد.واین باعث میشود كه ذهن مخاطب كه در یك خلاء شعر را دنبال میكرد ، دورتر ودورتر شود.
4- لب دریای كوچك
خدایی قدم میزند
كه نمیشناسیاش
در بند فوق شاهد به بازی گرفتن كلمات توسط شاعر هستیم. البته در اینكه این شعر در سطح زبان حركت میكند و به نوعی درگیر اتفاقات زبانیست،شكی نیست.اما منظور از(به بازی گرفتن كلمات) این نیست. به اعتقاد من، در خط اول"لب دریای كوچك" شاعر فقط به این دلیل كه جمله از لحاظ ریتم و سنگینی ِ درون متنی دچار ضعف نشود، از قید "كوچك" برای دریا استفاده كرده است كه هیچ كاركردی در شعر ندارد. یعنی اگر جای " كوچك " را به هر كلمهی دیگری مثلا بزرگ، طوفانی، آرام و غیره عوض كنیم، هیچ لطمهای به شعر وارد نمیشود.( خدایی قدم میزند/ كه نمیشناسیاش) در اینجا این سوال مطرح میشود كه آیا وجودی به نام خدا از لحاظ فیزیكی میتواند قدم بزند؟ و این در حالات او وجود دارد؟ باز هم نوعی سردرگمی به سمت مخاطب هجوم میآورد . دوباره این بحث مطرح می شود كه چرا شاعر سعی در تحمیل چیزی به متن را دارد؟ در حالی كه پدیده،آمادهگی پذیرش را ندارد و زمینه برای آن فراهم نشده است.
5- آفتاب غروب میكند عاقبت
و"ماه"ی بالا میآید
كه نمیشناسیاش
در این بند نیز كلمهی "عاقبت" هیچ باری را درشعر بردوش نمیكشد و همان نقشی را ایفا میكند كه كلمهی "كوچك" در بند ِگذشته ایفا میكرد. در این بند شاعر با كمی دقت و ظرافت میتوانست جلوهی دیگری به شعر بدهد. چیزی كه بدیهیست بالا آمدن ماه، بعد از غروب آفتاب است. پس میشد نوشت:(آفتاب غروب میكند/و چیزی بالا میآید/ كه نمیشناسیاش). در غیر این صورت ، چون از "ماه" استفاده شدهاست و ماه برای مخاطب تعریف دارد و شیء غریبی نیست، نمیتوان گفت:"نمیشناسیاش. اگر منظور شاعر "ماهِ" خاصی باشد ، باید مختصات و كیفیت آنرا نشان بدهد.
6- غوكانی با ترانههای تازه آواز میخوانند، میمیرند
و كلماتی جدیدتر از كهكشان كهن
از ستارگان آویخته
از گیاهان و درختان تازه آویخته
بر خود میچكند
ورود غوكها بدون تمهید، آواز خواندنشان بدون تمهید، مردنشان... مخاطب با اینهمه بیمنطقی چه كند؟ارتباط میان آوازخواندن غوكهاباترانههای تازه، مردن آنها و كلمات جدیدتری كه ازكهكشان ِكهنی كه معلوم نیست كجاست،از ستارگانی كه معلوم نیست از كجا و چطور آویختهاند و از گیاهان تازه آویخته، با برخود چكیدن چیست؟مخاطب كجای این شعر را بپذیرد؟چطور اینهمه سردرگمی را توجیه كند؟اصلا به كجای این كلمات بافته شده به هم نام شعر بگذارد؟این كلمات به هم بافته شدهاند و چیزی شبیه شعر را به وجود آوردهاند.اما شعر واقعیت است، مثل بدن و چیزی كه بافته میشود فقط سطح است.هیچ وقت پیراهن نمیتواند نقش بدن را ایفا كند، هر چند در قالب و شبیه آن است.
7- مداد تازه و یك مشت كاغذ كاهی خریدهام از كهكشان كهن
و كنار پرتگاه این جهان تلخ، منتظرم،
مرا به كهكشان دور
پرتاب كنید
دوباره بر میگردیم به ارتباط عمودی جابهجایی در فضا و طرح فضاهای دیگردرمتن. شاعر، طبق كدام قائده و كدام تكنیك از بند گذشته به این بند رسیده است؟این در واقع پرت شدن در شعر است. جملات و كلمه ها به شعر پرتاب شدهاند ومنطق شعری آنها را حمایت نمیكند. مثل پرتاب شدن كاسهای آب به كهكشانی دور كه به هیچ وجه توجیه نمیشود. شاعر برای جهان پرتگاهی را در نظر گرفته است كه از جغرافیای آن بی خبریم.طعم تلخی را به جهان نسبت داده است كه كاملا شخصیست و در كنارپرتگاه این جهان تلخ منتظر است كه دستی نامعلوم ، شاعر را به كهكشان دور پرتاب كند. آقای هیوا مسیح، سفر خوش باد.
جمعه 4 اردیبهشت 1388
کاراکترهای فلسفی
سعید فصیحی
نگاهی به پدیدارشناسی ذهن در مجموعه " بنام کسی که در تاریکی ست " اثر صمد تیمورلو
-------------------------------------------------------------
نه تنها فلسفه روشهایی را برای بررسی آثار ادبی پیش روی منتقدان قرار می دهد بلکه نوعی از دیدگاه های فلسفی نیز می توانند در بوجود آوردن آثار ادبی بخصوص در ادبیات مدرن کارساز باشند ، این به معنی آن نیست که نویسندگان بطور مستقیم از فلسفه در خلق اثر ادبی استفاده می کنند بلکه اشتراکهای موجود در دیدگاه نویسندگان و فلاسفه موجب خلق این آثار می گردد ، از جمله مکتب های فلسفی که در آثار ادبی مدرن مشاهده می شود "پدیدارشناسی" ست که خود حرکتی ست به سمت شناخت آنچه که بیرون از ذهن وجود دارد و لذا به هر شکلی که مورد شناسایی قرار بگیرد بعنوان پدیده درون ذهن شناخته می شود برای مثال اگر کسی غذای مانده ای که روغن آن منجمد شده است را می بیند و به ذهنش یک غذای زنگ زده می آید ، همین غذای زنگ زده شکل شناخته شده این پدیده برای اوست ، این چنین مباحثی که در فلسفه مطرح شده نگاه شاعرانه به دنیای اطراف و روش نوشتن را می آموزد و می توان گفت تفاوت شاعرانگی و فلسفی بودن ، در نوع بیان آنها می باشد. فلسفه نوع حرکت کردن برای شناخت دنیا را می آموزد ولی نوع نوشتن را نمی آموزد و این منجر به وجود آمدن روایت های مختلف از یک پدیده می گردد.
در آثار ادبی مانند مجموعه " بنام کسی که در تاریکی ست " ص48
مناسبترین صدا را دارم / که با آن زنی بتواند حرف بزند / با من / آبشاری که آبهایش را / به درون اتاق می ریزد / سال ها در نقاشی / سال ها در موسیقی / با این صدا بدون صدا می ماند / چیزی نمی گوید / با من / رودخانه ای خشک / که ساکت / به داخل اتاق می آید .
فلسفه همیشه روی آنچه وجود داشته بحث کرده است و توانایی آن را نداشته که در خودش امکاناتی را بوجود بیاورد که همچون شعر از آنچه که وجود ندارد تصویری بسازد ، شاعر در شعر فوق دست روی تخیل انسان می گذارد و در واقع از ابزارهایی که شعر در جهت آفرینش ادبی در اختیار او گذاشته به بهترین نحو استفاده می کند ، رودخانه خشک که جریان می یابد و دارای وجودی برجسته تر نسبت به رودخانه عادی ست ، در واقع این نوع اشعار حوزه مباحث فلسفی را گسترده تر می کنند و نواقصی که فلسفه در این نوع موارد دارد را بر طرف می سازند.
در را باز می کنم / اتاق را می بینم / اتاقی داخل زمین
آیا اتاقی که داخل زمین است مانند یک اتاق معمولی دارای مشخصه های وجودی و ماهیتی می تواند باشد ؟ برای مثال دری را وسط یک خیابان می گذاریم ، در چنین وضعیتی از میان در و از طرفین آن می توان رد شد و این سوال پیش می آید آیا این پدیده همچنان ماهیت خود را دارد یا خیر ؟ این در واقع نوعی اگزیستانسیالیزم است که صمد تیمورلو وارد حیطه آن شده است ؛ چنین شعرهایی از تخیل که یکی از ابزارهای ذهن در ایجاد رابطه با مخاطب به شمار می آید استفاده می کند ، فلسفه هایی که برروی ذهن بحث کرده اند بیشتر روی شناخت آن و چگونگی بوجود آمدن آن با زبان استدلالی برخورد داشته اند در حالی که شعر با زبان خاص خود از ذهن در جهت آفرینش هنری پیش رفته و با این حال کار فلسفه را انجام می دهد .
باد عادت کرده است / پشت پنجره ام باشد / بی قرار / من عادت کرده ام / فکر کنم به باد / که این طور خودش را / به پنجره می کوبد / بالاخره به اتاق می آید / نگاه می کند / به اشیایی که حاضرند خودشان را / در اختیار باد بگذارند / اشیاء اتاق من / که از نام هایشان خودشان را خارج کرده اند / گذاشته اند جلوی باد / آزاد هستند / به شکلی که خودشان می خواهند زندگی کنند / نه به شکلی که من می گویم / میز اتاقم ، میز اتاقم باشد / بنشینم پشت آن تصور کنم دختری را / که از پنجره به اتاقم آمده است / خم شده / تنهایی ام را می بوسد / دیوار را می بوسد / مرا به این فکر می اندازد / که پنجره را باز کنم / خودم را بگذارم در اختیار باد .
استنباط من از این شعر نشان می دهد تخیل می تواند دیدگاه شاعر را به صورت پدیده عینی وارد فضای شعر کند و آن را به عناصر شعر تحمیل نماید ، در اینجا باد به عنوان پدیده قابل لمس در اصل ابزاری ست که شعر همچون فلسفه که دیدگاه فیلسوف را انتقال می دهد ، نظر شاعر را به شکل هنری انتقال می دهد و به نمایش می گذارد ، فضای شعر تحت تاثیر باد قرار دارد و شاعر در واقع نه با باد بلکه با آنچه به نوعی خواسته خود اوست که توسط این عنصر به کاراکترهای شعر القاء می شود مخالفتی نداشته و در انتهای شعر خود را نیز تسلیم آن می کند .
مغز زنده ام / یک مغز مرده می سازد / درون دستگاهی که روشن بود / موتورش از کار افتاد / نتوانست فکر کند / به کسی که دوست دارد / به وجود بیاید / در کنارش باشد / از کودکی / بزرگ شود با آن / و یک روز / خیال کند این مغز مرده ی خودش است / که دست هایش را کشته / قلبش را کشته / با نیاندیشدن / به دست هایش / می تواند دست های دیگران را بشناسد / عاشق شان شود / از صمیم قلب / شاخه گلی سیاه را بردارد / پرتاب کند / به سمت کسانی که دوستش دارند / قرار است سرهایشان را با دست هایشان بردارند / بگذارند در خاک / تا شبیه یک دانه / بتوانند رشد کنند / در آینده / یک درخت باشند / که برگهای سیاهش / پرندگان را به وحشت می اندازد / دستگاه مرده
حوزه مباحث فلسفی محدود به دنیای بیرونی ست و فلاسفه در ابتدا دنیای بیرون را به شکل دنیای ایده آل خود به صورت فرضی مجسم می کنند و با مقایسه این دنیای ایده آل ذهنی با دنیای بیرونی شروع به انتقال اندیشه فلسفی می نمایند ، در این نوع کار فکری موضوع مورد بحث هرگز از شکل و فرم واقعی خود خارج نمی شود و محور مباحث محدود است به موضوع بحث تا نتیجه مورد نظر آن فلسفه حاصل شود ، در واقع فلسفه مقایسه افکار فلسفی و یا دنیای واقعی و ایده آل ، به دنبال یک نظام ارزش گذاری ست تا حکم قطعی خود را صادر نماید؛ ولی در شعر با دنیای ایده ها برخورد داریم که در خود توانایی خلق همه چیز و عناصر زیبایی شناختی را دارد و وجود خارج از ذهنٍ عناصر را نادیده می گیرد ، حتی ممکن است در این حالت پدیده دچار تغییر ماهیت شده ، فرم متاثر از آن خلاقیت را به خود گرفته ، و در این حالت یک عمل که بسیار ساده است ولی چون محصول آن تفکر می باشد بسیار با شکل واقعی آن متفاوت گردد ، در واقع ما در شعر با اتفاق شعری برخورد داریم که در فضای خاصی بوجود می آید و عناصر زیبایی شناختی و کاراکترها در این فضا از شکل کلمه به نوعی عینیت می رسند ، و در خود رفتار خاصی را بروز می دهند که منجر می شود به چیزی که می توانیم بافت فضای شعر بنامیم . در این شعر ، گل سرخ به شکل گل سیاه در آمده است و یا درختی که برگ هایش پرندگان را به وحشت می اندازد به همین شکل بوجود می آید ؛ شعر به دنبال آن نظام ارزش گذاری نیست که حکم قاطعانه ای صادر نماید که آیا ارزش گل رز سرخ بیشتر از ارزش گل رز مشکی ست و یا درختی که برگ هایش پرندگان را به وحشت می اندازد از نظر فکری در سطح پایینی ست ، شعر عناصری که با بافت فضای خود هماهنگ باشند را به کنار هم می آورد تا عنصر خلاقیت که هدف اصلی آن است رو به جلو حرکت کند و اندیشه مورد نظر را انتقال دهد.
ادبیات امروز می تواند با توجه بیشتر نویسندگان نسبت به فلسفه و پدیدارشناسی ذهن، وارد گستره خلاقتری از خیال گردد، نویسنده ای که بتواند نوع رفتار پدیده را در ذهن مورد شناسایی قرار دهد یا روش حرکت برای ایجاد ارتباط با پدیده را به خوبی بشناسد ، به خوبی رگه های تخیل و نوع نگاه فلسفی به دنیا را از ناخود آگاه خود بیرون می کشد و در نهایت مانند نمونه هایی که از مجموعه " بنام کسی که در تارکی ست" مورد بررسی قرار دادیم دست به آفرینش دنیایی تازه بزند .
جمعه 23 اسفند 1387
دستـــگاه روشــــن
كندوكاوی در مجموعه شعر بهنام كسی كه در تاریكیست
سومیـن اثر صـمد تیـمورلـو
كـاظم واعـظ زاده
به هر چیزی كه فكر میكنی، مینویسی آن را. هر چیزی را كه مینویسی پدید میآوری هرچیزی را كه پدید میآوری، زندگی میكنی با آن. این وجه تمایز توست.
اشیاء و پرندهها به سراغت میآیند، تو را نشان میدهند به یكدیگر، مجبورت میكنند بنویسیشان، با آنها زندگی كنی در اتاق خودت. اتاقی كه همه چیز در آن به شعر میآید ...
آبشاری كه آب هایش را / به درون اتاق میریزد...
صمد تیمورلو در سومین مجموعهاش چهرهای متفاوت را از خودش و شعرهایش به نمایش گذاشته است. در مجموعهی (( بهنام كسی كه در تاریكیست)) با شعرهایی روبهرو میشویم كه در فرم و محتوا تا حد قابل قبولی موفق عمل كردهاند. جسارت در نوع استفاده از كلمات، ساختن جملات و سوق دادن آنها به سمت تفكر خاص شاعر از ویژهگیهای شعر تیمورلو ست.
تشخص دادن به پدیدهها و دگرگونی در ساختارِ ساختمند آنها با توجه به جدول زمانبندی ورود عناصر به شعر و پذیرش ساختاری شعر، ویژهگی خاص شعر تیمورلو در مجموعهی حاضر است.
باد عادت كرده است/ پشت پنجرهام باشد/ بیقرار/من عادت كردهام/فكر كنم به باد/ كه اینطور خودش را به پنجره میكوبد/ بلاخره به اتاق میآید/ نگاه میكند/ به اشیایی كه حاضرند خودشان را/ در اختیار باد بگذارند/___
در بند های فوق باد و اشیاء چنان شخصیتی به خود میگیرند كه میتوان آنها را پدیدههایی متفكر و به نوعی معترض به شرایط ابتدایی و قرار دادی خودشان دانست. باد نگاه میكند به اشیایی كه دوست دارند در اختیار باد باشند و از هویت و ماهیت خود خارج شوند و این اعتراض اشیاء به شئی بودن شان است.
آزاد گذاشتن پدیده و ارائهی ایدهای نو در به حركت در آوردن و زندگی بخشیدن به بُعد كلمهای آن در شعرتیمورلو قابل درك و تامل است. در واقع قرار داد و ماهیت كنونی و فعلی پدیدهها به آنها تحمیل نمیشود.
اشیاء اتاق من/ كه از نامهایشان خودشان را خارج كردهاند/ گذاشتهاند جلوی باد/ آزاد هستند/ به شكلی كه خودشان میخواهند زندگی كنند/ نه به شكلی كه من میگویم/میز اتاقم، میز اتاقم باشد/____
و یا در بخش روانیها/ ایراد نمیگیرند/ اگر یك درخت انسان باشد/ بلرزد از سرما/____
نزدیك شدن به یك پدیده و بیرون كشیدن اتفاق از بطن آن میتواند نكتهای قابل اشاره و خلاقانه در شعر تیمورلو باشد. در واقع شاعر اتفاق را از سكون پدیدهها استخراج میكند و این به معنای دقیق شدن در رفتار پدیدهها و تحمیل تحرك به آنهاست.
مانند آدم برفیها/ كه كودكان آنها را/ با علاقه میسازند/ دعا میكنند/ سالم باشند/ آب نشوند/ كه آب آنها را میسوزاند/میبرد داخل زمین/ دفن میكند/ گرمای بدنشان را میگیرد/____
پرهیز از پیچیده گویی و پیچیده كردنِ متن در مجموعهی به نام كسی كه در تاریكیست مشهود است. این تفكر تیمورلوست كه از چنین بازیهایی پرهیز میكند. تیمورلو شاعری نیست كه بخواهد با سوء استفاده از تكنیكها و ابزارهای زبانی موجود و تحمیل آنها به شعر، چیزی را به خورد مخاطب بدهد كه فرسنگها با شعر فاصله دارد. گرچه با شناختی كه از تیمورلو دارم میدانم كه به این چیزها اشراف دارد و به راحتی میتواند از آنها بهره بگیرد. اما تیمورلو ژرف مینگرد و ساده مینویسد.
بچه كه به سایهاش دست كشید/ احساس كردم سایهاش باشم/ بیافتم روی زمین/غلت بخورم/____
بچه كه به آینه نگاه كرد/ چهرهی مردی را دید/ كه به نظر میرسید هم سلولیاش باشد/____
در شعر تیمورلو حركتها به سمت ایجاد چالشهای فكری و درگیر كردن مخاطب با متن تمایل دارند.در حقیقت شعر به سمتی حركت میكند كه مخاطب آمادهی پذیرفتن اتفاقات آن باشد و ذهنِ درگیر مخاطبِ امروزی آن را پس نزند و در كوتاه ترین زمان ممكن بتواند آن را بپذیرد و زیستن را با آن آغاز كند ولو به قدر لحظهای.
نگاه تیمورلو به عنوان یك شاعر خلاق به شعر، نگاهی كاونده و درنگ كننده است. تیمورلو به راحتی از كنار چیزی كه در ذهناش میجنبد نمیگذرد.
ذهن شاعر وی مثل كنه می چسبد به آن تا چیزی از آن بیرون بكشد. هیچ پدیدهای به خودیخود نمیتواند شعر باشد . هیچ پدیدهای را نمیتوان ابتدا به ساكن خارج از محدودهی شعر تلقی كرد. این تفكر و گسترهی ذهنی و خلاقیت شاعر است كه پدیدهای را به شعر میكشاند و به آن فرصت بازشناسی و اجازهی دگر زیستی میدهد. این خاصیت شعر است كه چیزی را از دورترین و متروكترین نقاط طبیعی و ذهنی به درون خودش بكشاند و به مخاطب ارائه كند.
هدف قرار میگیرد/ شعر/ با اسلحهای كه برای خودش میسازد/ شلیك میكند/ به اولین كلمهای كه میآید/ خودش را به شكل یك زرافه/ میاندازد در آن/ وانمود میكند/ جسد یك تمساح است/ دومین كلمهای/ كه میمیرد/ بیگناه/ معنای خودش را میبرد در گور/ شعر/ آخرین چیزیست كه توسط خودش/ میمیرد.
تیمورلو شاعریست كه خوب میداند با چه ابزاری به سمت چیزی كه میخواهد بنویسد حركت كند و استراتژی خاصی را برای رسیدن و به شعر نشاندن چیزی كه در سر میپروراند، طراحی میكند. این آگاهی از نحوهی برخورد با پدیده كمك میكند تا انرژی فكر در هنگام نوشتن تحلیل نرود و ذهن متمركز باشد در ساختن یك شعر. او قبل از نوشتن میداند كه از شعر چه میخواهد. او به چیزهایی كه به عنوان نطفه در رحم فكرش بارور میشوند فرصت رشد و شكوفا شدن میدهد. پدیده در فكر تیمورلو به بار مینشیند و چیزی روی كاغذ میآید كه كمتر نیاز به بازنگری و ترمیم دارد.
برایم دعا نوشتهاند/ كه شعر ننویسم/تصمیم گرفتهام بروم/ پیش دعا نویس/ شعر جدیدم را بنویسم/ از اینجا/ كه آنها گفتهاند/ اتاقم جن دارد/____
جن خود كلمهایست/ كه میتوانم آن را بنویسم/____
در بخشهای عمدهای از شعر تیمورلو با رفتاری مواجه میشویم كه در آن خواست شاعر بر پدیده تقدم دارد و بر آن تحمیل شده است.در واقع میتوانیم بگوییم كه شعر در اجراء و به فعل در آمدن این رفتار اتفاق افتاده است. در اینگونه از شعرها دنیای بهوجود آمده و ساخته شده حاصل یك پارادوكس فكریست كه شاعر به خوبی توانسته آن را به بار بنشاند.
تقصیر مادرم است/ یا پدرم/ كه اینگونه زاییده شدهام/ هر وقت قاشق برمیدارم/ نمیدانم توی دهان كدام سرم بگذارم.
وهمچنین شعر دكتر میداند/ در قلب من چه میگذرد/ دكتر میداند/ در مغز من چه میگذرد/ فقط دكتر نمیداند/ این شعر است یا سكتهی قلبی/ یا سكتهی مغزی...
در مجموعهی بهنام كسی كه در تاریكیست به كرات با شعرها و بندهایی روبهرو میشویم كه نشان از درونگرایی خاص تیمورلو دارد. تیمورلو برای ارتباط برقرار كردن با مخاطب بسیار شاعر حیلهگر و مرموزیست و البته فنون خاص تاثیر گذاری را با صداقت و بسیار ماهرانه اجرا میكند. گویی وی نقاط ضعف و قوت مخاطب را به خوبی شناسایی میكند و راههای ورود و خروج ذهن مخاطب را برای خودش ترسیم می كند. اینگونه است كه با جملهای ناگهان مخاطب را در معرض تشویش قرار میدهد. جملات به همان اندازه كه میتوانند مخاطب را به آرامش دعوت كنند، میتوانند ذهن وی را به تشویش و دگرگونی دچار كنند. این هنرِ شعر تیمورلوست.
به من چه مربوط است/ دوست داشتن ماه/ دوست داشتن خورشید/ به من چه مربوط است/ دوست داشتن تو/ به من مربوط است/ حلقهای از سیاهی كه دور گردنم میسازم/...
و همچنین است شعر سیزده قلبت را به جای مغزم بگذار/ كه انسان با فكر كردن/ فقط میمیرد...
تصمیم گرفتم عاشقت باشم/ بنویسمت/ آیا نوشتن روشی برای گریستن نیست/ راه تازهای برای مردن نیست...
از دیگر ویژهگیهای شعر تیمورلو ساختن فضاهای تودرتو و وابسته به یكدیگر است. این به معنای حركت قائم به ذات شعر است. قطعات در ساخته شدن به یكدیگر كمك میكنند.ساختن اینگونه فضاها مستلزم داشتن تفكری چند بعدی و انعطافپذیر است. تیمورلو در سومین مجموعهاش به خوبی نشان داد كه تفكر شاعرانهاش فاكتورهای لازم برای ساختن فضاهای چند بعدی و پیچیده در هم را دارد. شعر چهاردهم نمونهی موفقی از این ویژهگیست.
كرمی كه بر چهرهام نیست، خود كرمیست/ كه سنگین میخوابد/ روی پلكهایم/ خواب چیزهایی را كه خورده است میبیند...
شاید به نظر برسد شعر تیمورلو شعری انتزاعیست و با هنجارهای اجتماعی و سیاسی جامعه فاصله دارد، اما به عقیدهی من و با خوانشی كه من از شعر تیمورلو دارم، زاویهی دید برگزیدهشده توسط وی را تحسین میكنم. چرا كه شعر وی لایههای دیگری از زندگیماست. مخاطب با شعر تیمورلو ارتباط برقرار میكند و این به معنای نفوذ شعر در تفكر مخاطب است.
رودخانه را در رویا میبینم/ با خانهی كنار رودخانه/ و زنی كه میگوید/ گرسنهام/ از رویاهایت بدم میآید.
و همچنین است شعر نیازمند نوازش گلها بودم/ كه با دستهایم صحبت كردم/ در بارهی لمس كردن/ گلهای مریم و رز و یاس/ علاقهمند به شنیدن صداها بودم/ كه صدای پرندهای كوچك آمد/ از گلویم خارج شد...
اگر بخواهیم از زاویهای دیگر به این انتزاع نگاه كنیم میبینیم كه فضاها آنقدر بكر و تازهاند كه نمیتوانیم از كنار آنها به سادهگی گذر كنیم. در بیشتر مواقع این بكر بودن فضاهای ساخته شدهاست كه مخاطب را وادار میكند تامل كند و در شعر زمان سپری كند. تیمورلو برای چیزی كه از انتزاع بیرون میكشد تعریف دارد ، آن راتعریف میكند تا مخاطب بتواند فضا را درك كند و عناصر به صورت خام به ذهن مخاطب هجوم نبرند.
... نشسته بود/ موهایش را میبافت/ با آهنربایی/ كه جذب میكرد آهن ِ آدمها را/ نهنگها را/ مرجان ها را/
مغزی متلاطم/ با موجی از فكرهایش/ به پیش میرود...
شنبه 19 بهمن 1387
رودخانهی تاریك
نگاهی به مجموعه شعر ترجمهی تاریكی اثر كاظم واعظ زاده
*صمد تیمورلو
فكری كه در مغز تو بهوجود میآید میتواند تاریكی باشد. تاریك باشد. چیزی دیده نشود درآن بهجز تاریكیای كه وجود دارد،زنده است، تو آن را میبینی، با توست چیزی كه اسماش را گذاشتهای تاریكی، فكر كردهای به آن ساعتها، دیدهای كه تاریكیست چیزی درآن دیده نمیشود حتی وقتی كه خیال كردهای سفید شده است، سرد شده است،آنقدر كه باز متوجه شدهای تاریكیست،همان فكر تو كه اكنون شعر توست. مجموعهی ترجمهی تاریكی
چشمهایت را باز میكنی/ از خواب/ و صورت اسبی را جلوی چشمهایت میبینی/ كه صدای نفسهایش/ سرما را از پوستت رد میكند/ و در رگهایت رها میكند...
كاظم واعظ زاده با دومین مجموعه شعر خود نشان داد شاعریست خلاق كه در عرصهی شعر حرفی برای گفتن دارد. بخش بزرگی از شعرهای وی اختصاص به مفهوم تاریكی دارد، كه این را میتوان به سبب آن دانست كه شاعر در تغییر جهت فكری خود نسبت به مجموعهی اول، مجبور است با چیزی روبهرو شود كه من آن را خلاء فكری مینامم،كه شاعر برای پر كردن این خلاء مجبور است دست به تجربههای جدید زده و از یك جا شروع كند و آن جاییست كه از ابتدا چیزی دیده نمیشود. به عبارتی در آنجا تاریكی حكم فرماست. تاریكیای كه زنده است و پیشروی میكند برای تصرف كردن هر چیزی كه به ذهن شاعر میآید.
لب هایت را گشودهای/ برای گفتن چیزی/ چیزی كه تنها/ در تاریكی بهوجود میآید/ دهانت را اكنون/ كلمههایی تاریك پوشانده است/ لبهایت/ تاریك شدهاند/ دندانهایت/ تاریك شدهاند/ درست مثل تكهای از شب / كه سنگینیاش/ به كلماتی كه بر زبان میآوری/ رخنه كرده است...
یكی از ویژهگی های مثبت مجموعه به كار گیری عنصر زمان است، كه كلمهها و واقعیت مربوط به آنها مجبورند برای ورود به داخل شعر خود را غرق كنند در معنای حقیقی آن، كه هر لحظه جریان دارد و شاعر زندگی میكند با آن، كه زندگی واقعیاش چیزی میشود به نام شعر كه واقعیست و زمان صرف شده برای ایجاد، ساختن و تولید كردن آن، همان زمانیست كه ما در زندگی واقعی خود میگذرانیم برای تجربهی شعر و گذراندن عمر خود در جهت ارتباط با آن.
دیوارها / چه رازی را از من پنهان كردهاند/ كه با ورود من به اتاق/ آجرهایشان را بر هم میفشارند/ تا هیچ حرفی از آنها / به بیرون درز نكند...
كسی كه می آفریند تنها به فكر ساختن است . رساندن یك پیام یا نتیجه از یك موضوع نمیتواند كار شعر باشد، چه بسا افرادی بودهاند كه سعی كردهاند روی قسمت صوری زبان فعالیت كنند كه به نظر من شعرشان زیرساخت زبانی ندارد، یعنی موجودیت مادی پیدا نمیكند، كلمه در جهت رسیدن به واقعیت وجودی خود حركتی نداشته و تنها در سطح ظاهری زبان واقعیت دارد.
واعظ زاده در این مجموعه سعی دارد بیشتر انرژی خود را صرف ساختن فضاها و ایجاد وضعیتها كرده و زبان برای او محلیست برای آفرینش فكر و معنا، و او به هیچ عنوان استفاده ابزاری از زبان نمیكند.
با صدای جابهجا شدن چیزی/ سكوتی كه مغزم در آن شناور بود/ مثل تكه ابری/ در باد/ در تنهایی میخ شده به دستهایم/ محو میشود/ و چیزی از خود باقی نمیگذارد/ جز موجوداتی/ كه مشغول جویدن استخوانهایم بودند/ موجوداتی كه بالا میآمدند/ و در تاریكی فرو رفته در چشمهایم/ پنهان میشدند...
دیدگاه و نوع نگرش مؤلف یا بهوجود آورندهی یك اثر هنری مثل شعر را نمیتوان از روی شعر به شاعر آن نسبت داد. خالق واقعی در خود متن حضور دارد كه با خوانش آن متن شعر بر اساس نوع نگرش، دیدگاه و پیشفرضهای فكری وی به جلو رانده میشود. او كسی ست كه خودآگاه یا ناخودآگاه واقعیت چیزی را كه هست و میداند، در تقابل و كنش و واكنش با دنیایی كه میآفریند و میسازد به معرض تماشا میگذارد. او تنها خودش است و نمیتوان وی را با كسی در خارج شعر بهعنوان شاعر سنجید.
دیدگاه و نوع نگرش كاظم واعظ زاده به عنوان كسی كه در متن حضور دارد نه خارج از آن، یك دیدگاه انتقادی و منفعل است. او انسانی را به تصویر میكشد كه تنهاست، سرگردان و بدون هویت است كه احساس امنیت نمیكند در بودن و زندگی كردن با پدیدهها.
بی هیچ مشخصهی خاصی/ شب/ بر ساحلی از صد فهای سفید/ ایستاده است/ كشتیهای غول پیكر/ در جذر و مد آبهای تاریك/ پهلو گرفتهاند/ جایی كه در آن/ دریا و تاریكی/ در هم آمیخته اند. آبان 1387 *صمد تیمورلو
یکشنبه 8 دی 1387
گوش كن سكوت مرا
نگاهی به شعر صالح عطایی
*صمد تیمورلو
همه چیز شروع میكند به زندگی كردن.همه چیز شروع میكند به حرف زدن. چه چیزی همه چیز را به حركت در میآورد؟
شاید تویی كه با خود همه چیز را به زندگی وا میداری / چه بزرگ چه كوچك این دنیا / با تو زندگی میكند/ تو را ایكاش به تمامی درك كنم.
شعر صالح شعریست ساده،عین زندگی، شاعر شعار نمیدهد، زندگی میكند و همراه با حركت او همه چیز به حركت در میآید. سخنی تازه بهوجود میآید از تنهایی حادث شده برهمهی پدیدهها. شعر صالح نوشتن این تنهایی نیست بلكه خود این تنهاییست كه به همه چیز جا میدهد، حتی خود. همه چیز را با خود رها میكند در خلائی كه خود خلأ دارد. مفهومی كه نمیتواند با معنای خودش زندگی كند. غریب است با خود و همه چیز، اما حرف میزند با آنها برای احساس همدردی در بودن، كه باریست بزرگ بر دوش همهی پدیدههای این دنیا. از مفاهیم ذهنی گرفته تا مفاهیم عینی.
اما حرفها بر زمین مانده اند/ بیچاره حرفها به من نگاه میكنند/ به شما نگاه میكنند...
اگر به شعر به عنوان یك محصول نگاه كنیم كه در دورههای مختلف دچار تغییر و تحول شده است، در این صورت میتوانیم به شعر صالح امتیازهای فراوانی بدهیم، از لحاظ جهانی بودن كه شعر ها پیشروی می كند برای وسعت دادن به حوزهی مخاطب پذیری در سراسر دنیا.
((بلكه داها دئینمه دیم)) مجموعهایست كه قابلیت زبان آذری را در سرودن شعر به سبك آزاد به معرض تماشا میگذارد، و میتوان عطایی را بهعنوان شاعری نوگرا دانست كه بر خلاف سنتهای شعری رایج، به زبان آذری شعر ساخته است.
دوباره گفت: گوش كن سكوت مرا/ سنگین نشسته بود/ و كوهها در او جا كرده بودند/ یادم نیست كی نشستم/ یا كه افتادم/ صدا میآمد صدایی دور/ صدای درختی خشك / باد در گرفت/ و درونم را برد.
اگر به شعر صالح از لحاظ فرم نگاه كنیم میبینیم جهان بینی او از یك سنت شعری ثابت نوشتاری و روایتی مربوط به خود شاعر شكل میگیرد كه باعث میشود شعر از نظر بافت در یك كلاسه یا ردهی هم زیست مدار قرار گیرد. در كل شعر صالح عطایی شعریست تك فرمی و از لحاظ ساختاری شعر او را میتوان شعری ساختمند دانست كه هر شعر در مجموعه برای خود یك نظام میآفریند كه در این سیستم فرآیند روبه جلو و زنده، تمام اجزاء را به هم پیوند میزند.
شب هنگام از پای دیوار فروریخته مرگ برمیخیزد/ و با صدای استخوانهایی كه ترك برمیدارند و میشكنند پا میگیرد/ چشمان خونینش را میچرخاند/ دندان هایش را بر هم میفشارد/ باد در و دیوار را/ به آماج گرد و خاك گرفته/ تلو تلو خوران نزدیك میشود/ پیشانیاش را بر شانهام میگذارد/ كه نیافتد...
حس دوست داشتن و ایجاد ارتباط به همه چیز این اجازه را میدهد كه به راحتی در فرآیند ارتباط و كنش و واكنش قرار گیرند. یعنی همان شكل كه پدیدهها میپذیرند وجود واقعی انسان را، به همان شكل نیز انسان میپذیرد وجود واقعی پدیدهها را، و این در شعر صالح عطایی نمایان است. هر پدیده به صورت آزاد وارد دنیای شاعر شده، بدون اینكه به او چیزی تحمیل شود خود را جایی در فضای گسترده شدهی ذهن مییابد و در ارتباط با مفاهیم دیگر به وضوح وجود مادی به خود میگیرد و از نو خود را تجربه میكند در فرآیند زندگی با انسان كه خود به شكلی معكوس در این روند قرار میگیرد و خود را مییابد، در زندگی و ارتباط با معنای پدیدهها كه خود صفحه ایست گسترده شده از حافظه یا ذهن پدیده.
با درهای آمیخته شده بودیم/ و آن طرف مهای بودیم كه به كوهها برمیخواستیم/ هنوز هم نمیخواستم باور كنم/ و بی آنكه خبر داشته باشم حرف میزدم/ با یك پرنده/ پرندهای كه به جلدم رفت/ من بودم كه در ساحلها بال میزدم/ در گرگ و میش سحرا/ بانگی به كوهها افتاد/ من زلال شدهی آن بانگ را شنیدم: / " نام هر كلمه ای را كه ببری
مال توست"
جمعه 17 آبان 1387
*من با خودم هیچ حرفی ندارم
*نگاهی به شعر صالح عطایی * كاظم واعظ زاده
كدام راه است؟
به كجا میرود؟
میرویم و میپرسیم...
فكر میكنم اواخر سال هفتادوشش بود كه با شعر صالح عطایی آشنا شدم. كتابش را یكی از دوستان آذری زبانم به من معرفی كرد. گفت یك انقلاب در ادبیات آذری رخ داده...
وقتی كتاب را ورق میزدم و سطرها را پیش میرفتم،انگار چیزی غریب فرایم میگرفت. شعرها به طرزی عجیب در دنیای آن روزهای من نفوذ میكردند. حس عجیبی داشتم. داشتم شعر میخواندم. داشتم دنیایی را درمییافتم كه به تمامی دنیای اعجابانگیز شعر بود.دنیایی دقیق و واقعی. جایی كه میشد درآن سپری شد.
از آن روزها تا امروز شعر صالح را چون آینهای بر دوش میكشم. بارها و بارها آن را خواندهام و عجیب است كه پس از ده سال همچنان تازهگی دارد و همچنان تاثیر گذار و گسترده است.
فضاهایی كه در شعر صالح ساخته شدهاند عمدتا قابل تامل و ژرف هستند و به سادهگی نمیتوان از كنار آنها عبور كرد.شعر صالح در نهایت سادهگیای كه دارد، درنگ میخواهد. زبان به سادهترین شكل ممكن با مخاطب برخورد میكند و مخاطب را به درون دعوت میكند تا از دنیاهای بكر و شگرف ساخته شده و بهوجود آمده لذت ببرد. و من لذت میبردم و لذت میبرم از اینكه اینچنین دنیای زیبایی را میخواندم و تجربه میكردم آنهم با زبان مادریام.
وقتی به گسترهی شعر صالح دقیق میشوم درمییابم كه چقدر دور و نزدیك است. دور از این منظر كه تا دور دستهای مرز شعر را درنوردیده است و نزدیك كه گویی در دنیای درونی ما اتفاق افتاده است. شعری غریب و البته قریب.
شعر عطایی شعری صادق است، چرا كه مخاطب را سردرگم نمیكند. مخاطب را دست نمیاندازد ، او را آزار نمیدهد و مخاطب مستقیما با شعر روبهروست. آیا میتوان چنین دنیایی را كنار گذاشت و به آن توجه نكرد؟ شعر صالح در یكدستی خاصی كه دارد و با ژرفای شگرفی كه دارد دریایی را مانند است با موجهای آرام و پیدرپی و البته كه رها شدن در چنین دریایی میتواند لذت بخش و بهیاد ماندنی باشد.
درپایان لازم میدانم كه به نوبهی خود ازآقایان((شهرام شیدایی و چوكا چكاد)) به خاطر ترجمهی خلاق وزیبای مجموعه شعر (شاید دیگر نتوانم بگویم) تشكر و قدر دانی كنم.
*شعری از این مجموعه
من تو را چون دروغی باور كرده بودم
یا هرشب سعی میكردم باور كنم
و روزی كه خسته شده بودی از باورم به تو
رهایم كردی و رفتی
جدایی نیست،با هم بودن نیست،همهی آنها دروغند
و شاید من بدون دروغ
نمی توانم تحمل كنم.
كاظم واعظ زاده
كتابها:
باران نگاه 1378 انتشارات همسایه
ترجمهی تاریكی 1384 انتشارات شاخه
در ادامهی بادها 1388 انتشارات آوای كلار (زیر چاپ)